خرید بک لینک

گذشت

می بخشی و می گذری اما هیچ چیز مثل قبل نمی شه.

طرف خیلی راحت زنگ می زنه،حرف می زنه،انگار نه انگار.

تمومه،همه چی تمومه.وقتی کسی رو می ذاری کنار ،همه چی تمومه. نمی دونم چرا این وسط یه عده می خوان آدما رو به هم وصل کنن.

اینایی که می‌گن حسی که تو بخشش هست،خیلی خوبه،همه اش حرفه . چون آدم یادش نمی ره این آدم قبلا چی بوده و چی کار کرده.

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: جمعه 6 شهريور 1405 ساعت: 10:34

سفر

زمان ،زود می گذره.خیلی زود،این قدر که پسرم دیگه تنها می ره سفر.

تا چند سال پیش ،به این مسئله حتی فکر هم نمی کردم اما این یه واقعیته و تازه اولشه.

قبلاً هم با دوستانش سفرهای نزدیک تهران رفته بود.

دلواپسی های مادرانه را که نمی توان کاری کرد و تذکرهای همیشگی.

موقع رانندگی ،مواظب باش،لایی نکش،گوشی رو کنار بذار و...لوکیشن بفرست.

پسرم به خاطر ما،مواظب خودت باش.

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52

تجربه تلخ

صدای ضد هوایی....پشت سر هم

ترس و دلهره

یاد روزی افتادم که صدام لعنتی جنگ را ابتدا کرده بود.صدای انفجار مهیب.صدایی که برایم تازگی داشت اما بعد،بارها و بارها تکرار شد...

آن روز را فراموش نمی کنم و در روز جاری را...

این دومین تجربه تلخی است که از ناامنی در این شهر و این سرزمین دارم.

خدایا هموطنانم را مصون بدار...

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52

بی خوابی

دیشب بی خوابی زده بود به سرم.هر کاری کردم که بخوابم نشد.

بلند شدم و پاورچین ،پاورچین اومدم تو هال،نشستم به کتاب خواندن. چه لذتی داشت در آن سکوت کتاب خواندن.

۷۰صفحه از کتاب «حرامزاده استانبولی »باقی مانده بود. خواندم . پایان کار بسیار خوبی داشت.

قلم الیاف شافاک را دوست دارم. حس زنانه اش را هم دوست دارم.نگاهش به زندگی،انتقام،گذشت و عشق.

چه خوب که بی خواب شدم.تمام در روز جاری حال خوبی داشتم.

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52

لعنت به جنگ هر وقت از مسیر حکیم به سمت کرج می ریم،اتاقک های کوچک فلزی نگهبانی را می بینم که سربازان به نقطه ای خیره شده اند.گاهی در حال قدم زدن هستند و گاه معلوم است که فقط نگاه می کنند و چیزی نمی بینند و من همیشه برای سربازان جوانی که نمی شناسیم،دست تکان می دهم.می دانم تنها هستند،به دور از خانواده و این برجک های فلزی که سرما و گرما نمی شناسند ،خاطراتی از این جوانان تنها را با خود دارد.امروز اصلاً حالم خوب نیست. برای جوانانی که سرباز بودند و حالا دیگر نیستند.شما بهشتی هستید.لعنت به جنگ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52

چند سال پیش آپارتمانی را نزدیک تهران خریداری کردیم.دیروز رفتم به همان آپارتمان.قرار بود برایمان باری بیاوند،آدرس خواستند و من گفتم: خیابان طالقانی ،خیابان مطهری ،خیابان رجایی...

چه ترتیب عجیبی بود،هیچ وقت به ترتیبش فکر نکرده بودم.... چه آدرس عجیبی...

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 17:59

سال به سال دریغ از پارسالیک سال دیگر هم رفت.لیست خوب ها و بدها هم به روز شدند.کسانی که در لیست بدها قرار گرفتند ، آنچنان بدی کردند که باعث شد تا در مورد دیگران هم تجدیدنظر کنم.کسانی هم وارد لیست خوب ها شدند که حتی برای خودم هم باورش سخت است.باز هم مثل همیشه شهراد کنار من ایستاده و حامی من است.از هیچ کسی انتظار هیچ چیزی ندارم اما همه از من انتظار دارند.بگذار همچنان انتظار داشته باشند ،نمی توانم ،دیگر نمی توانم انتظار همه را برآورده کنم.بگذار انتظار داشته باشند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:13

من عاشق بارانم اما امروز نمی خواستم که باران ببارد. پدرم سردش می شود.

حتی گل های سر مزار هم خیس خیس بودند.

بابا جونم ،دلم برات تنگ شده

نبار ،باران نبار

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 19:51

اول از همه باید از روانشناسان و مشاوران عذرخواهی کنم .صفحه شخصی دوستی را به عنوان روانشناس دیدم. نوشته بود :اتاق روانشناس مامنی است برای بیرون ریختن دردها و مشکلات و درمان آن بیماری برعهده من است.تخصص این بنده خدا ،مشاوره ازدواج ،طلاق، خانواده، افسردگی و.... قید شده.البته این شخص خودش به تمام این موارد نیاز دارد ،چون در پرونده شخصی این فرد،خیانت ، آزار روحی همسر ،بی توجهی به خانواده ،بی مسئولیتی ،مشکلات روحی و روانی وجود دارد.حال شما قضاوت کنید ، چطور مردم به چنین افرادی به عنوان روانشناس اعتماد کنند ؟!دلم برای کسانی که به چنین فردی اعتماد کرده اند می سوزد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 19:51

هفته پیش ،بسیار ناامید از زندگی بودم.آن قدر که مرگ را نزدیک می دیدم و برای نخستین بار وصیت کردم.متاسفانه در خانواده کوچک من،با این قضیه برخورد خوبی صورت نگرفت.شهراد و آریا از این ناامیدی من ناراحت و عصبی شدند و به ناچار به طریقی دیگر وصیت کردم.اول به همسرم که در طول این سال ها ،همیشه همراهم بود و بعد حرف هایی با پسرم داشتم و حالا که حالم خوب شده ، از همراه همیشگی ام ممنونم.الان اما،دوباره در اوج امید و میل به زندگی هستم.الان از مرگ نمی ترسم.تنها چیزی که مرا می ترساند ،دوری از آریا و شهراد است. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: جمعه 26 آبان 1402 ساعت: 14:42

این هفته اصلا برای ادبیات ،خوب نبود.

اول احمد رضا احمدی ،بعد میلان کوندرا و ساعاتی بعد ،ر.اعتمادی.

و اما میلان کوندرا ،نویسنده مورد علاقه من بود . شاید دوباره مروری بر کتابهایش داشته باشم.

الان مشغول خواندن ملت عشق الیف شافاک هستم.

راستی، نمی دانم چرا عزرائیل ادبیات را نشانه گرفته ،ای کاش اندکی هم به سیاستمداران نالایق نظر داشت.

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 15:04

خیلی زود نبود،اما گذشت.حالا که به پشت سر نگاه می کنم واقعا کوله باری از تجربه را می بینم.نگاهم به خیلی چیزها عوض شده ،حال دیگر هر چیزی مرا خوشحال نمی کند. با هر چیزی هم ناراحت نمی شوم.کسانی را در اطرافم دارم که به دنیا می ارزند. شهراد بیشتر از همسر بوده و هست. یک دوست خوب،سنگ صبور ،همراه و هر آنچه که در مورد یک عزیز می توان ،گفت.آریا ،پسری که خیلی حواسش به من است اما حالا دیگر وقتش رسیده که احساس استقلال بیشتری داشته باشد.باید کاری کنم که از این وابستگی و دلبستگی او کم شود. از من به عنوان یک مادر که دلبستگی و وابستگی کم نمی شود.این برای داشتن آینده ای بهتر برای اوست ،همین.دوستانی دارم ،یکی بهتر از دیگری ووقتی با هم هستیم ،خوشحالم.دوستانی خوب که تولدم نرسیده دوبار برایم تولد گرفتند.حالا احساس متفاوت تری دارم.از این به بعد ،واقعا سرازیری است.خدایا خانواده کوچک ،عزیزان و دوستانم را برایم حفظ کن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: شنبه 26 فروردين 1402 ساعت: 12:15

این سال هم با همه ناخوشی'>خوشی هایش هم رفت.

چه روزهای سختی امسال بر ما گذشت.

خوشی ها هم کم نبودند اما ناخوشی های عمومی ،بیشتر بود.به امید روزهای خوب و خوش.

روزهایی که بچه هایمان بیشتر بخندند.این جوان ها ،با جوانی های فرق دارند.آن ها پر از شور ومصمم هستند برای داشتن آینده ای روشن.

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1402 ساعت: 17:41

دلم سیاه شده از این همه بدی و سیاهی.

خسته ام از این همه آدم های سیاه و بد که ما را احاطه کرده اند و دائم از حسن نیت ما سو استفاده می کنند.

با این همه ،تلاشمان را می کنیم تا سیاهی دلمان را سیاه نکند.

حرفم را پس می گیرم.دلم سیاه نشده... نمی گذارم دلمان را سیاه کنید...

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: چهارشنبه 24 اسفند 1401 ساعت: 16:39

هرروز برایت دعا می کنم.دعا برای سلامتی ،موفقیت و بهروزی.

امروز اما روز دیگری در زندگی و سرنوشت تو بود.

امیدوارم همیشه موفق باشی پسرم.

این یادداشت برای من و تو بماند به یادگار...

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: سه شنبه 2 اسفند 1401 ساعت: 21:36

صفحه بندی