
تا همین دو ، سه روز پیش که با پسرم بیرون می رفتم ، یه وقتایی دستش رو می گرفتم که یه جورایی ازش محافظت کنم اما امروز... دو روز پیش از تنها بیرون رفتن صحبت کرد و من هم گفتم ،آره حتما باید این اتفاق بیفته اما خیلی باید مراقب باشی. خودش هم از خطرات و احتمالات گفت و خواست این اطمینان رو به من بده که دیگه بزرگ شده و لازمه که ما هم بهش اطمینان کنیم. با پدرش هم صحبت کرد و پدرش هم به همون نکاتی اشاره کرد که مد نظ رمن بود.به هر حال دیروز صبح دیدم شال و کلاه کرده می گه می خوام برم بیرون . گفتم کجا؟گفت بیرون دیگه می خوام برم خیابون و من هم اجازه دادم ، با تذکرات لازم.ده دقیق...
ادامه مطلب