
هفته پیش ،بسیار ناامید از زندگی بودم.آن قدر که مرگ را نزدیک می دیدم و برای نخستین بار وصیت کردم.متاسفانه در خانواده کوچک من،با این قضیه برخورد خوبی صورت نگرفت.شهراد و آریا از این ناامیدی من ناراحت و عصبی شدند و به ناچار به طریقی دیگر وصیت کردم.اول به همسرم که در طول این سال ها ،همیشه همراهم بود و بعد حرف هایی با پسرم داشتم و حالا که حالم خوب شده ، از همراه همیشگی ام ممنونم.الان اما،دوباره در اوج امید و میل به زندگی هستم.الان از مرگ نمی ترسم.تنها چیزی که مرا می ترساند ،دوری از آریا و شهراد است. بخوانید...
ادامه مطلب
همه اش دروغ، دروغ و دروغ.... حالم از این همه دروغ و دروغگو به هم می خورد....
ادامه مطلب
هر چقدر هفته پیش،روزهای خوبی داشتم و داشتیم،این هفته نحس نحس بود .دوستانی را از دست دادیم اما همین از دست دادن دوستان باعث شد تا قدر آنانی که هستند را بیشتر بدانم. لحظ ها را دریابیم. بخوانید...
ادامه مطلب
می گن خداوند برا ی هر کسی معجزه ای داره و حا لا یک سئوال از خدا؛ خدایا معجزه من چیه؟...
ادامه مطلب
اول مهر تعطیل دوم مهر تعطیل سوم مهر آغاز مدرسه کلاس هشتم آریا می گه : ای کاش تمام سال تابستون باشه...
ادامه مطلب