از سال گذشته گفت که دیگه سرویس نمی خواهم.خجالت می کشم. به خاطر دو قدم راه،ماشین می یاد سراغم. از ما اصرار و از اون انکار و بالاخره اون موفق شد اما سختی هایش را هم به جون خرید.امسال هم سرویس نخواست اما فکر می کنم که پشیمون شده اما حالا دیگه نمی شه براش کاری کرد.
پسرم،مردی شده.
مردی که از مرد شدنش،تغییرات و هرچیزی که مربوط به اونه،لذت می برم.از چت های یواشکی اش.از این که بعضی وقت ها گوشی دستشه و شروع می کنه به خندیدن موقتی. دلیل خنده اش را می پرسم،طفره می ره.یه جورایی حرصم در می یاد اما این حالت هم شیرینه.اون هم یه چیزایی برای خودش داره که شاید یه راز باشه . البته همیشه بهش گفتم که اگه مشکلاتت رو با من در میان بذاری،می تونم کمکت کنم اما بالاخره اون هم یه راز های برای خودش داره.
پسرم بزرگ شده،امروز رفت کلاس نهم.یعنی اول دبیرستان خودمون.
برچسب:
نویسنده: بهنام باقری