هفت - تاریخ: 1399/9/24 ساعت: 18:16
بیست و چند سال پیش در سینما فرهنگ،فیلم سینمایی مطلب هفت نیلوبلاگ دیوید فینچر را دیدم که فیلم بسیار خوبی بود و امروز بعد از این همه سال،به لطف شبکه جم ،این فیلم را دوباره و بدون سانسور دیدم.به قول آریا؛پرچمت بالاست جم. Let's block ads! (Why?)
فراموشی - تاریخ: 1399/9/24 ساعت: 18:16
بعضی ها در زندگی شان اصلا بلد نیستند که عذرخواهی کنم.یعنی این طور تربیت شدهاند.به این ها یاد نداده اند که عذرخواهی کنند و اما دقیقا همین آدم ها همیشه انتظار دارند تا دیگران همیشه از آن ها عذر خواهی کنند.بی دلیل و بادلیل!چه خوب است که مطلب فراموشی نیلوبلاگ وجود دارد اگر فراموش نکنیم نمی توانیم زندگی ...
حضرت آدم و انگشتر تراش خورده - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 18:12
کتاب «سنگ ها و خواص اعجاب انگیز »را خواندم.این کتاب بخشی با عنوان نقوش انگشتری انبیاء الهی دارد و در مورد نقش انگشتر حضرت آدم آمده که نقش انگشتر حضرت آدم،«لا اله الا الله محمد رسول الله»بوده و من مانده ام که حضرت آدم لباس نداشته،چطور انگشتری تراش خورده به دست می کرده؟
آزاد راه - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 18:12
بعد از بیست و چند سال،یه آزاد راه ساختن،حالا هی تبلیغ می کنند و یه جوری وانمود می کنن که انگاری،آپولو هوا کردن.xa0
چخوف - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 18:12
«زندگی من»به قلم آنتوان چخوف و ترجمه فرشته افسری را خواندم.برای سال۱۸۹۶اثر خوبی است.کتاب در مورد نجیب زادهای است که بر خلاف پدرش که معمار شناخته شده شهر است،قصد ندارد که شغل او را ادامه دهد و در این مسیر زندگی اش،را روایت می کند.زندگی من،روایت احوال یک نجیب زاده کارگر است.
لبخند مسیح - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:27
«لبخند, مسیح » به قلم سارا راعی را خواندم. این رمان شروعی خوب و ادامه ای بهتر داشت و به سمت پایان خوبی هم پیش رفت اما در نهایت مثل فیلم ها و سریال های ایرانی، شعاری شد.ای کاش این کتاب توسط انتشارات حوزه هنری منتشر نمی شد و از شعاری بودن فاصله می گرفت و پایان خوب آن را خراب نمی کرد.
خانه زیبا رویان خفته - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:27
یه کتاب دیگه هم تموم کردم."خانه زیبا رویان, خفته"نوشته یاسوناری کاواباتاxa018 سال پیش این کتاب را خریدم اما تا به حال فرصت خواندنش رو پیدا نکرده بودم. رمان جالبی از یک نویسنده ژاپنی است که سال 1967 جایزه نوبل رو هم بردهxa0داستان در مورد پیر مردانی ثروتمندxa0است که دیگر مرد نیستند .آنان به خانه ای رف...
شوخی شوخی زمان می گذرد... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:27
شوخی شوخی زمان می گذرد، این قدر سریع می گذردکه گاهی به پشت سر نگاهی می کنیxa0 و تصمیمی می گیری از زمان باقیمانده عمرت استفاده بهتری بکنی و حالا برای من این اتفاق افتاده .آریا کلاس یازدهمه؛یعنی سال دیگه
قدم های سبز - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:27
من به ورزشگاه رفتم.من به ورزشگاه رفتم البته نه امروز برای تماشای فوتبال ایران و کامبوج.من ۳۰ سال پیش به ورزشگاه رفتم.ان روز را کاملا به یاد دارم.۱۳ آبان بود.یک روز بارانی.ازطرف مدرسه برای حضور در مراس
سال خوک - تاریخ: 1398/2/7 ساعت: 12:14
سالی که نکوست از بهارش پیداست...راستی امسال ،سال خوک هم هست...خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه...
بابا - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 7:58
من بیمارستان هستم. باباحاشون خوب نیست. امشب من همراه بابا در بیمارستان هستم. خدایا به ما کمک کن. حال بابا خوب نیست،حال ما هم خوب نیست... xa0
کتابخوانی - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 7:58
این روزها بیشتر از هر چیز ،کتاب می خوانم. بیشترین زمان اوقات فراغتم ،صرف کتاب خوندن می شه.کتاب همه می میرند نوشته سیمون دوبوار را خواندم. جنس ضعیف نوشته اوریانا فالاچی را هم خواندم. همه می میرنند، کتا
شب جان دادن - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 7:58
امشب چه شبی است امشب چه شبی است هم تختی پدرم در بیمارستان،جلوی چشمم ایست قلبی کرد.تیم پزشکی هر چه تلاش کردند،نتیجه نداشت.آن مرد جلوی چشمانم جان داد. همسر و مادرش بعد از اتمام ملاقات رفته بودند و کلی ب
خوبی - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 7:58
واقعا که درست گفتند«خوبی که از حد بگذرد،نادان خیال بد کند» خیلی ها ظرفیت خوبی،لطف و مهربانی ندارند و شاید بعضی وقت ها باید به چنین افرادی روی دیگری از خود را نشان داد تا قدر مهر و مهربانی را بدانند و بتوانند روی دیگر آدم های نان به نرخ روز خور را ببینند. xa0
شادی های کودکانه - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:06
روزهای شلوغیه. خرید و کار و رفت و آمد...خیلی زیاد... تهران-کرج کرج -تهران روزهای شلوغ اما خوبxa0 این شلوغی را دوست دارم هرچند خیلی خسته ام.خیلی اما این شادی های کوچک کودکانه را دوست دارم.تغییر و تازگی را دوست دارم
پیروزی - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:06
[unable to retrieve full-text content]من هیچ وقت شکست نمی خورم،یا پیروز می شوم یا یاد می گیرم. نلسون ماندلا
پسرم مرد شده - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:06
آریا رو امروز بردم مدرسه.همیشه اول مهر خودم می برمش مدرسه.وقتی پیاده شد.مثل یه مرد،نگاهی کرد و رفت.حتی نمی خواست کسی بفهمه که با بزرگترش اومده. از سال گذشته گفت که دیگه سرویس نمی خواهم.خجالت می کشم. به خاطر دو قدم راه،ماشین می یاد سراغم. از ما اصرار و از اون انکار و بالاخره اون موفق شد اما سختی هایش...
آغازی دوباره - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:55
امروز زندگی دیگری را آغاز می کنم.روشی تازه و نگاهی دیگر.از امروز همه چیز در زندگی من تغییر کرده،سال ها کار و تلاش من امروز به نتیجه رسید. از امروز همان طور که دوست دارم زندگی می کنم.امروز آغازی دوباره است.
تعارف - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 10:55
بعضی وقت ها احساس می کنم که خیلی اهل تعارفم. این قدر که با خودم هم تعارف می کنم .کاش حداقل می شد این تعارف هارا با خودمxa0 ، کنار بذارم وبه خودم بیشتر توجه کنم.
روزها - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 10:55
روز ها از پی هم چقدر زود می گذرند. زود تمام می شویم اما دوباره خیلی زود شروع م کینم. هرکاری که باشد .یک سال دیگر هم گذشته ، پسرم 12ساله شد.بزرگ شد.امسال به دبیرستان می رود. روزها پایانی شهریور ،روزهای خوبی هستند. شهریور را دوست دارم. برای آریا ، برای زندگیم، برای خانواده ام.شهریور را دوست دارم.

برچسب‌های مرتبط

تعارف بلاك بيري | تعارف بنات | تعارف سناب | تعارف كيك | تعارف به انگلیسی | تعارف زواج | تعارف بي بي | تعارف مصر | تعارفات ایرانی | روزهای زندگی